از مهرگان پارسال تا مهرگان امسال ذره ای از دردی که به دلم ریختی کم نشده. بدترین ها رو برات آرزو میکنم. فقط زمانی آروم میشم که به خاک سیاه نشستنت رو، گرفتارِ دردی بنیان برافکن شدنت رو ببینم. این موجود سرشار از خشم و درد رو که میبینی همون آدمیه که در توصیفش میگفتی برام آرامشه، برام نماد بخشندگیه! ببین و درک کن که جایی راهی گریزگاهی برای رد شدن گذشتن و آروم شدن برام باقی نذاشتی روزنه ای نقطه امیدی برای بخشیده شدن نذاشتی، لبریزم کردی از غمی که همه ی وجودم رو میخوره هر لحظه. البته که برات مهم نیست!!!

برای تو که دردی نبوده و نیست. تو همیشه خوشحال و خجسته رها و آزاد و بی خبر برای خودت آسوده ترین و کوتاه ترین مسیرها به سوی بی تفاوتی و بی مسئولیتی رو برگزیدی،برای تو که دردی نیست. تو همونی که ادعای شعور داری و زمان استفاده از شعور و پایبندی به اخلاق میری توو هفت تا پستو و زیرزمین قایم میشی که تصمیم نگیری، تو همونی که فرار میکنی به دورترین نقطه عالم ولی یه لحظه نمیشینی روو در روو حرف بزنی. تو؟ اصلا لحظه فکر کردی توو این یه سال؟ لحظه یادت افتاد چه کردی؟ لحظه ای حتی تو خواب یاد من افتادی؟ مسلما نه! چرا خودت رو آزار بدی؟ تو انسان مفید و موثری هستی برای خانواده ت برای دوستات برای جامعه برای انسانیت! در راستای بهبود زندگی بشری خدماتی برای ارائه داری که نمیدونم چرا خودت از اونا بی نصیبی!

راحت باش نه که تو موجود برگزیده ی خداوندگاری نباید که ذره ای آسیب ببینی! نباید که خدای نکرده ذهنت مشوش بشه و فکرت پر خیال! نکنه که حالت بد شه و یه چیزیت بشه! تو! همونی که هستی که نوشتی خسته شدم از این رویه احمقانه میترسم از پا بیافتم! کم آوردم و میخوام برم! تو! یه حیون بی مقدرای که من گذاشتم آرزوهام رو رویاهام رو دل ساده ی بی ریام رو به وحشتِ مدامِ این شبِ سیاه ِ ترس و ناباوری تبعید کنی!

هرگز نمیگذرم از بی شرفی ت، و هرگز فراموش نمیکنم؛ این دفعه دیگه واقعا فراموش نمیکنم چقدر پست بودی و بی اخلاق

/ 13 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کیوان

چرا مسیج میدیم و تلفن میزنیم جواب نمیدی ای فئودال ؟

roya

سلام روزهاي زياديه كه مطالب وبلاگت رو ميخونم و گاهى حس ميكنم چه دردهاى مشتركى داريم.چقدر زخم خورده من و شماشبيه همه...منهمازپا در اومده ى جفاى يك به ظاهرانسانم كه ادعاى زيادى از انسان بودن داشت...من وبلاگى ندارم.حتى بلد نيستم كه بسازم.چون فقط زانو بغل كردم و نشستم وهيچ كارى نكردم و منتظرم عدالت خدا رو ببينم.... حرفات گاهى عجيب آروومم ميكنه...برات ارزوى ارامش ميكنم...كاش ما هم فراموش كردن رو بلد بوديم....

ساکن خانه باد

سلام بانو نمی دونم منو هنوز یادن هست یا نه نبینم غم تو دلت نشسته بانو؟؟؟ دلتنگ نوشته هات شدم اومدم سری به بزنم به آیینه خانه دیدم بدجوری از دنیا و آدماش دلگیری

کیوان

اینو واسه بدخواه مدخواهان احتمالی مینویسم آحاد ملت بدانند استکبار جهانی هم بداند هر کس بخواد این مهتاب خانوم مارو ذره ای ناراحت کنه با ما طرفه عواقبش پای خودش آی ی ی ی ی ی ی ی نفسکش

کیمیا

سلام مهتاب جان، نمیدونم منو یادته یا نه، چند سال پیش از طریق وبلاگ راهی نو باهات آشنا شدم و لذت میبردم از خوندن اینجا، الان سه ساله ایران نیستم، نمیدونم چرا یهویی بعد اینهمه وقت اومدم اینجا، شاید من جزو کسانی باشم که کاملا درکت میکنم چون تجربه کردم به همین شدت و حدت، راستش درمان نداره به نظرم، شاید فقط زمان ارومتر کنه آدم رو و بی تفاوت اما گوشه ذهنت همیشه هست. جواب و اینا رو هم خدا خودش حتما میده، فقط سرت رو گرم کن، ورزش ورزش هنر و این موارد، دوباره یافتمت بیشتر بنویس دوستم :-*

متن هایی که نوشته ای رو خوندم. البته بعد از شنیدن اتفاق از زبون یکی دیگه. دعوتت می کنم به بازبینی اتفاق. از اونجایی که همه چیز عوض شد. شاید به قول اون گوینده از زمانی که بزرگترها هم در جریان قرار گرفتند. چه مکالمه هایی بین شماها رد و بدل شد؟ چرا اون ادمی که تو زندگیت راه دادی با خونواده اش اون کارها رو کرد؟ چرا با مادرش طوری رفتار کرد که باعث مریضیش شد؟ تو با پدرت چه کردی؟ پدری که اون رو جلوی خونواده اش تحقیر کرد. پدری که شخصیت اون رو با حرف هایی که هرگز نفهمیدم چی بود جلوی خونواده اش سکه یه پول کرد؟ مرور کن. مرور کن و ببین تو چه کردی؟ مطمئن نیستم اونی که راجع بهش حرف میزنی همونی هست که من ازش شنیده ام. اما اگر همون باشه. بدون که با همکاری پدرت باعث شدی شیرازه یک زندگی. یک خانواده که پدر بالا سرشون نبود. مدتی از هم بپاشه. برو خوشحال باش. رابطه اون با مادرش. با خونواده اش. هیچوقت مثل قبل نخواهد شد. تا جایی که می دونم. تو با همکاری پدرت. کاری کردین که روال زندگی اون کاملا عوض شد. اون به هر کی ضربه بزنه. مسئولش تو و پدرت هستین. اون دیگه به من و دوستهاش و فامیل هاش حتی خونواده خودش اطمینان نداره. برو خوش باش.

طرقه

همیشه همان ! تیری بر جگر نشسته تا سوفار ... تسلای خاطر همان ! مرثیه ای ساز کردن ... غم همان ! غم واژه همان ! نام صاحب مرثیه دیگر ...

فاطمه

به سایت من سر بزن اگر سوالی داشتی تا با دکتر هماهنگ کنم.موفق باشی... منتظرت هستم مهتاب جان

اشکان

سلام مهتابی... اینکه برای تو مینویسم بخاطر اسم زیبای تو هسته مهتاب... ماجا از اون روز شروع میشه که من رفتم خونه مهتاب نمیدونم چطور شد رفتم منمیدونم واقعه یک اتفاق بود رفتنم. من دوست برادر مهتاب بودم...اون روز مهتاب دیدم همون نگاه اول کار خودشو کرد دل منو برد جایی که دیگه بازگشتی نیشت. من عاشقش شدم خیلی کارها براش انجام دادم ... ولی... مهتاب 3 بار ولم کرد به قول خودش اون موقع که میاس ببین منو ندید... کاری کرد که تا اخر عمرم سرگردون باشم... ارزو میکنم کاش بود کاش نفس میکشید...

sdkh

salam