دکتر دیوانه ای که به زور پیشش بردنم میگفت باید قبول کنم تو انسان ضعیف و بی ارداه ای بودی. گفت باید بپذیرم که استقلال توو هیچ زمینه ی زندگیت نداشتی و خودتم اینو میدونستی. میگفت ذهنت اسیر وابستگیهاییه که هیچ وقت نمیذاره آگاهانه و بالغانه تصمیم بگیری و  تکرار این رفتارت نشون میده  اصلا نمیدونی چی میخوای ... میگفت باید برم کلاهم رو به آسمون هفتم بندازم که خدا رحم کرده بهم و یه آدمی که در مقابلم هیچ احساس مسئولیت نمیکرده رو  از زندگیم کشیده بیرون و یه عمر گرفتاری با خانواده ت رو نذاشته تو دامنم

بهش گفتم که خودش یه دیوونه ی احمقه که هیچی نمیفهمه و واسه بقیه نسخه میپیچه

/ 1 نظر / 5 بازدید