اگر جایی باشد که آدم برود بمیرد و گذشته و حال و آینده را فراموش کند و از شنیدن مزخرفات دیگران و دیدن گذر زمان و خوشحالی همگان رها شود خواهم رفت. مردن شجاعت میخواهد و زندگی کردن شجاعت بیشتر. شجاعت اولی را پیدا کرده ام و دومی را دیگر تاب نمیاورم.

فریب بزرگی که تو بودی دلم را کشت. اگر باور کنم که اینقدر بد بودی و نفهمیدم شجاع خواهم شد و روحم نیز ساکت خواهد شد. اگر باور کنم که تو که آدم پاک سرشتِ مهربانٍ افسانه ای من بودی روا دانستی رها کنی سر این رشته ای که خودت گرفته بودی و بگسلی تعهدی که خودت ساخته بودی که آرام و راحت زندگی کنی؛ بروی که من آسایشت را بر هم نزنم و دغدغه ای برایت نباشم باور خواهم کرد که نشستم سر گوری که مرده ای ندارد زاری میکنم، اون وقته که شجاعانه خواهم مرد. البته گویا در هرصورت بهترین راه همین است...

/ 5 نظر / 14 بازدید
سعيد

قربون شما رفيق قديمي ، چه خبر ؟ اوضاع احوال رو به راهه ؟؟؟

Abouzar

سلام، چطوری دوست قدیمی؟ امیدوارم بهتر باشی...

طرقه

دلت را به نخل بیاویز در سایه سار آفتاب فردای تو روشن است..