یه جایی خوندم:

"...پسرک‌ بی‌آن‌ که‌ بداند چرا، سنگ‌ در تیرکمان‌ کوچکش‌ گذاشت‌ و بی‌آن‌ که‌ بداند چرا، گنجشک‌ کوچکی‌ را نشانه‌ رفت. پرنده‌ افتاد، بال‌هایش‌ شکست‌ و تنش‌ خونی‌ شد. پرنده‌ می‌دانست‌ که‌ خواهد مرد اما... اما پیش‌ از مردنش‌ مروت‌ کرد و رازی‌ را به‌ پسرک‌ گفت تا دیگر هرگز هیچ‌ چیزی‌ را نیازارد.  پسرک‌ پرنده‌ را در دست‌هایش‌ گرفته‌ بود تا شکار تازه‌ خود را تماشا کند. اما پرنده‌ شکار نبود. پرنده‌ پیام‌ بود. پس‌ چشم‌ در چشم‌ پسرک‌ دوخت‌ و گفت: کاش‌ می‌دانستی‌ که‌ زنجیر بلندی‌ است‌ زندگی، که‌ یک‌ حلقه‌اش‌ درخت‌ است‌ و یک‌ حلقه‌اش‌ پرنده. یک‌ حلقه‌اش‌ انسان‌ و یک‌ حلقه‌ سنگ‌ریزه. حلقه‌ای‌ ماه‌ و حلقه‌ای‌ خورشید.  و هر حلقه‌ در دل‌ حلقه‌ای‌ دیگر است. و هر حلقه‌ پاره‌ای‌ از زنجیر؛ و کیست‌ که‌ در این‌ حلقه‌ نباشد و چیست‌ که‌ در این‌ زنجیر نگنجد؟! و وای‌ اگر شاخه‌ای‌ را بشکنی، خورشید خواهد گریست. وای‌ اگر سنگ‌ریزه‌ای‌ را ندیده‌ بگیری، ماه‌ تب‌ خواهد کرد. وای‌ اگر پرنده‌ای‌ را بیازاری، انسانی‌ خواهد مرد. زیرا هر حلقه‌ را که‌ بشکنی، زنجیر را گسسته‌ای. و تو امروز زنجیر خداوند را پاره‌ کردی. پرنده‌ این‌ را گفت‌ و جان‌ داد.  و پسرک‌ آن‌قدر گریست‌ تا عارف‌ شد..........."

 

اگه حلقه ی زندگی را پاره کنی، اگر اخلاق رو انسانیت و مروت رو زیرپا بذاری چه قاتل باشی چه دزد، چه یه انسان بیشرم بی تعهد فرقی نداره تو یه جنایتکاری. جای دیگه ای زندگی، دنیا، کائنات هر چی اسمشو میذاری یادت میارن که چقدر پست بودی و دور از شان انسان... من نمیگذرم ازت، از بی مرامی و بی معرفتیت، از بیشعوری و بیفکریت، از بی تعهدی و هوسبازیت، از تنبلی و سهل انگاریت، نمیگذرم از رفتار غیرانسانیت و آرزو میکنم زندگی به صریحترین شکل ممکن و مکررترین شیوه ممکن برات روشن کنه کی هستی شاید که دیگه ادامه ندی به این شیوه زندگی. من برات هر روز بد میخوام هر روزی بدتر از دیروز چراکه تو با آرزوی نیکروزی و با مهر و لطف و همراهی نفهمیدی توو چه مردابی دست و پا میزنی، برات روبرو شدن با حقیقت تلخی که پنهان کردی آرزو میکنم و نبردی پر درد تا چشمات باز شه به صحنه ی جنگی که ازش روو برگردوندی و خودتو قایم کردی

/ 0 نظر / 16 بازدید