هر کسی زندگی خودش را خودش میسازد بطور طبیعی نه روی ویرانه زندگی دیگران! تو خوشحال باش به عنوان یک موجود موثر رسالتت را به خوبی انجام داده ای و میتواند وجدانت آسوده باشد که تا حد امکان عاقلانه فکر کرده ای!! دلایلت قابل دفاع در هر محکمه ای هست!! و همگان روایتت را گفتار یک آدم عاقل بالغ سالم میدانند!! و البته به همین نسبت ادامه ی این مسیر با چشمان بسته و گوشهایی پر از ادعاهای بی پایه و کودک فریب برایت بسیار شیرین خواهد بود و به این ترتیب طبیعی است که امیدوار باشی همیشه دیگرانی هستند که هزینه کسب تجربه هایی که حتی کسب تجربه هم نیست برایت بپردازند. اما حقیقت این است که این تیپ زندگی نوعی وقت گذرانی بی معنی است ولی طوری سر به برف فروبردی که این را هم نمیفهمی

شاید اگر نصف اشکی که مادرم سر نماز و پای مفاتیحش با آرزوی آرام شدن من میریزد خودم میباریدم خوب میشدم، شاید اگر زبانم باز میشد برای بازگویی دردی که میکشم از ندانم کاری و خودخواهیت به خیل جماعتی که برای تسکین دادنم بسیج شده اند سبک میشدم، شاید اگر همین رفت و آمد و زندگی روزمره را به کمک قرصهای صورتی و سبز و بنفشی که روزی به همه شان میخندیدم نداشتم دیوانه میشدم، شاید از این سرگیجه ای که هر لحظه یادم میاره که چقدر باید تو از معیارهای درک و شعور متوسط پایین تر باشی که بتوانی با خونسردی تمام هرجور دلت میخواد رفتار کنی روزی صد بار میمردم، شاید شاید شاید .....

شاید هر کسی سرنوشتی دارد که الزاما مطابق میلش نیست، شاید تو و توها مختارین و به حقین که هرجور مایل هستین ببرین و بدوزین و توقع داشته باشین من و من ها بپوشیم و گلایه نکنیم، شاید درست است که آدمهای بی وجدان  بی حافظه و بی خاطره آسوده اند از هر باری و دردی و یادآوریی، اصولا از هر چیزی که برایشان زحمتی داشته باشد گریزانند و من باید بپذیرم که حق با آنهاست،

شاید وقتی کسی میپرسد که چطور میشود اینقدر آدم خودخواه و بی وجدان میشود؟ چطور میتواند اینقدر بی عاطفه باشد؟ چطور ممکنست انقدر بی خاطره و بیحافظه باشد؟ جوابش این باشد که میتواند چرا که نباشد؟ از نظر خودش این نهایت تواناییست. از موجودی که خودش به مدیریت احساس و عاطفه اش فخر میفروشد و خیال میکند این برتریست نسبت به دیگران! چه انتظاری هست؟ اینکه احساس نداشته باشی یا اگر داری طوری رفتار کنی که دیگران تصور کنند نداری نهایت قدرت و مدیریت است!! شاید این ادعا و این رفتار درست است و من اشتباه میکنم که ما در قبال دیگران از خانواده و دوست گرفته تا بیگانه ای که از کنارش میگذریم مسئولیم شاید اینکه آگاهی ما را موظف میکند به درستکاری لافی بیش نیست و آنکه از آگاهی میگوید فقط پر از ادعاست و البته ادعای کسانی که هنوز کودکستان را نگذرانده در پی هدایت بزرگسالانند قطعا بی پایه ست.

شاید هم فقط فهم توانایی و آگاهی و قدرتشان کمی پیچیده و از عهده ما خارج ست چون ما و شما و دیگران درکمان به اندازه کافی تعالی نیافته و شعورمان رشد نکرده...

چیزی که محرزست اینکه با شاید نه مشکلی حلی می شود نه داستانی تمام

/ 0 نظر / 12 بازدید